تنهایک تنها میداندتنهایی،تنهادردیک تنها نیست
باکدامین واژه ستایش کنم تورا که هرچه میگردم جمله ای نمی یابم که خوبیهای تورامعنی کندوبیانگرهمه خوبی های توباشد،تویی که برکویرزندگیم یک باره باران مهرمیشوی وغمهایم رامیشویی،تویی که هروقت دلتنگ میشوم آغوش پرمهرت رابرمن می گشایی،وبادستان نوازش گرت غبارغم ازچهره ام می زدایی وآنگاه هست که میخواهم بایک بغل گل سرخ تورادرآغوش بگیرم وبگویم : دوستت دارم مهتابم تمام میشوم شبی آنکه می گوید : دوستت دارم ... قطره دلش دریا میخواست ، خیلی وقت بود که به خدا گفته بود. سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده شاید دوباره گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوییده ایم پس به نام زندگی: هرگز مگو هرگز ای عشق، شکسته ایم، مشکن ما را بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم چه زیباست به یادتوباچشم های خسته گریستن! چه زیباست همیشه درتنهایی توراحس کردن! چه زیباست درخیال باتوزندگی کردن! عزیزم نام توبرقلبم خالکوبی شده تافراموشت نکنم! نازنین من همچون نفس کشیدن تورا تاابدبخاطرمی سپارم !![]()
فقط به من اشاره کن
بگو که با منی هنوز
اشاره ای دوباره کن
تمام میشوم شبی
از این همه رها شدن
از این سکوت تن شکن
اسیر گریه ها شدن
ببین برای موندنت
مرگ رو بهونه میکنم
پای پیاده، یک نفس
کوچ شبونه میکنم
بگو که گم نکرده ام
یه آسمون نشونه رو
سکوت خورشید رو ببین
نیمه شبی بدون تو
بغض گلو بریده ام
تمام میشوم شبی
فقط به من اشاره کن
تمام میشوم شبی
تمام میشوم شبی...![]()
دل اندوهگین شبی ست که مهتابش را می جوید ...
ای کاش ...
ای کاش عشق را زبان سخن بود ...
![]()
هر بار خدا میگفت : از قطره تا دریا راهی است طولانی ، راهی از رنج و عشق و صبوری ، هر قطره را لیاقت دریا نیست.
قطره عبور کرد و گذشت ، قطره پشت سر گذاشت .
قطره روان شد و راه افتاد و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت.
تا روزی که خدا گفت : امروز روز توست ، روز دریا شدن ، خدا قطره را به دریا رساند ، قطره طعم دریا را چشید ، طعم دریا شدن را اما...
روزی قطره به خدا گفت : از دریا بزرگتر ، آری از دریا بزرگتر هم هست ؟
خدا گفت: هست.
قطره گفت : پس من آن را میخواهم ، بزرگترین را ، بینهایت را.
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بینهایت است.
آدم عاشق بود ، دنبال کلمهای میگشت تا عشق را توی آن بریزد ، اما هیچ کلمهای توان سنگینی عشق را نداشت ، آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت ، قطره از قلب عاشق عبور کرد و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید ، خدا گفت : حالا تو بینهایتی ، چون که عکس من در اشک عاشق است ![]()
![]()
اینگونه به خاک ره میفکن ما را
ما در تو به چشم دوستی می بینیم
ای دوست مبین به چشم دشمن ما را![]()
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید : تو به من گفتی :
از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم :
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پیش تو؟
هرگز نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"
باز گفتم که: " تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
اشکی ازشاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید،
یادم آید که از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |




